میخوابم ... بیدار میشوم ... و دوباره روز از نو ...
این تکرار بی رحمانه ایست که برای لحظه ای متوقف نمی شود و این منم که تگ ورقهایی کم رنگ بر زمینه آن اضافه می کنم و می انگارم که دفتر جدیدم مفقاوت است با آنکه دفتر کهنه که تمام شده !!!! .... مثل روزهای کودکیم که ورقهای پایانی دفتر کهنه ام را پاره میکردم به امید دفتر تازه ای ، و اما ... دفتر جدید تا چیزی جدید در آن ننویسی همان تکرار است و تکرار ....
با کلمات بازی میکنم انگار که لوگوی کهنه ام را دوباره میخواهم که بسازم ... کودک بیچاره درونم بیدار شو از این رویای 40 ساله ات ، این بازی برای تو لبخند جدیدی ندارد ، باید بزرگ شوی و ریش و سبیل بگذاری ... کیف در دست بگیری و از پلیسهای طرح طرافیک فرار کنی و این میشود تنها سرگرمیت ... جاده ... صبحانه میان راه ... حرفهای تکراری رئیس که مجبور به لبخندهای همیشگی و تعجبهای احمقانه ای ... اینها را بگیر و برای روزهایت گیس بلندی بباف .
بیچاره من و ما که غمگین این گیسبافتیم .... باید چشمهایم را ببندم به فحاشی های احمقانه آن خیابان گردی که سالهاست در دلش کینه گفتن این کلمات عریان را دارد ... در یکی از این روزها در پشت نمازهایشان صورتکی که ساخته اند را خواهند دید و با آخرین قدرت بر سر میکوبند .....
این نوشتن مثل نوشیدن آب شور دریاست در میانه یک اقیانوس ، سوار بر قایقی کهنه و شکسته که مرا می سوزاند و تشنه میکند و شوره بر لبها میبندد.
امروز خانه را بیارای شاید مهمانی از سر بی حوصلگی سر رسید و سال نو را برایت خط کشی کرد و شاید من دفتر امسالت را خط کشیدم ... دوخط موازی در حاشیه سمت چپش با خودکار قرمز ... که از آن عبور نکنی ..
بعدالتحریر :
دلم برای جواد و مجید تنگ شده ... رفقا شما هم یادی از ما میکنید ؟؟؟؟